تاریخچه ای از نظام آموزش و پرورش در ایران
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی: تاریخچه ای از نظام آموزش و پرورش در ایران

تاریخچه ای از نظام آموزش و پرورش در ایران
نظام آموزش و پرورش نوین ایران از کودکستان ها، دبستان ها، مدارس راهنمایی، دبیرستان ها، دانشگاه ها و مؤسسات آموزش عالی تشکیل شده است مقدمات ایجاد این نظام، از زمان تأسیس دارالفنون در سال 1268 هجری قمری و وزارت علوم در 1272 هجری قمری فراهم شد و بعد از انقلاب مشروطه به تدریج سازمان و تشکل یافت.تا زمان مشروطیت و حتی چند دهه بعد از آن، مکتب خانه های سنتی عوامل عمده ی آموزش و پرورش محسوب می شدند. بعد از تعلیمات مکتبی، خانواده های مرفه به وسیله ی معلمان خصوصی، زمینه ی آموزش بیشتر فرزندان خود را فراهم می کردند. چنین آموزشی غالباً غیر دینی بود.
در این دوران تعداد معدودی مدارس جدید به وسیله ی میسیونرهای مذهبی و فرهنگ دوستان و تحصیل کرده های خارج و تعدادی نیز به وسیله ی دولت ایجاد شد. تأسیس این مدارس که برنامه های آموزشی آن ها تحت تأثیر نفوذ فرهنگ و تمدن اروپایی بود، در بنیان گرفتن آموزش و پرورش جدید سهم بسزایی داشت.
در سال 1320 هجری قمری، تقریباً 17 مدرسه ی ابتدایی جدید در تهران و سایر شهرستان ها وجود داشت که آموزش و پرورش فرزندان قلیلی از شهرنشین ها و خانواده های مرفه را عهده دار بودند.
انقلاب مشروطه، صدور فرمان و تدوین قانون اساسی و متمم آن در سال های 1324 و 1325 هجری قمری، زمینه ی نضج نظام آموزش و پرورش را فراهم ساخت و هم زمان با آن، تقاضاهای اجتماعی برای آموزش و پرورش افراد جامعه نیز فزونی گرفت.
اصل هجدهم متمم قانون اساسی مشروطیت، تحصیل و تعلیم علوم و معارف و صنایع را (مگر آن چه شرعاً ممنوع باشد) آزاد اعلام کرد و اصل نوزدهم به تمرکز بودن آموزش و پرورش و مسئولیت دولت در تأسیس و اداره ی مدارس اشاره می کرد: «تأسیس مدارس با مخارج دولتی و ملی و تحصیل اجباری باید مطابق قانون وزارت علوم و معارف مقرر شود و تمام مدارس و مکاتب باید تحت ریاست و مراقبت وزارت علوم و معارف باشد».
در سال 1298 هجری شمسی، قانون اداری وزارت معارف و به دنبال آن قانون اساسی فرهنگ تصویب و سازمان، وظایف و فعالیت های آن معین شد.
در این قوانین نوع فعالیت ها و اقداماتی که می بایست در نظام آموزش و پرورش به منظور اشاعه ی فرهنگ و پرورش ذهنی و بدنی و کسب علم و دانش و تحقق سایر هدف های آموزش و پرورش صورت گیرند تعیین شدند، از آن جمله تعلیمات اجباری، تربیت معلم، اعزام محصل به خارج، تأسیس مؤسسات تحقیقی، جمع آوری آمارهای آموزشی و تأسیس کتابخانه ها، در واقع کارکردهایی است که به تدریج در آموزش و پرورش جامعه ی ما نهادی شدند. علاوه بر این ها در قانون اخیر صریحاً قید شده بود که وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش) عهده دار هزینه های مدارس ابتدایی شهر و روستا خواهد بود و این هزینه ها را به موجب قانون از طریق اخذ مالیات تأمین خواهد کرد. در سال 1300 شمسی قانون تشکیل شورای عالی فرهنگ به تصویب رسید. به این شورا که نقش قانون گذار نظام آموزش و پرورش را عهده دار بود، وظایفی در زمینه ی تدوین آیین نامه ها و امور فنی مدارس از قبیل امتحانات و برنامه ها و ارزشیابی تحصیلات محول شد.
قوانین فوق خطوط اصلی نظام آموزش و پرورش را مشخص کردند و آن ها را در چهار اصل زیر خلاصه کردند:
1. دولت مسئولیت کنترل و اداره ی تمام سطوح آموزشی را عهده دار است.
2. تأسیس مدارس در شهر و روستا بر عهده دولت است.
3. استخدام و تربیت معلم و تدوین و تصویب برنامه های آموزشی از وظایف دولت است.
4. آموزش و پرورش ابتدایی اجباری و رایگان است.
اصول فوق ساختار و مأموریت های نظام آموزش و پرورش را در دوران بعد از مشروطیت روشن می سازند. گر چه در دوره های بعد گسترش آموزش و پرورش تغییراتی در نظام ایجاد کرد، ولی ویژگی مهم نظام، برخورداری از کنترل دولتی و سازمان متمرکز آن بود. وزارتخانه هایی که به مرور تأسیس و مأموریت انجام کارکردهای آموزشی و پرورشی را عهده دار شدند از ساختار مدیریتی متمرکز برخوردار بودند و بر مدارس و فعالیت های آن ها از لحاظ خط مشی ها، برنامه های آموزشی، کتب درسی و غیره نظارت داشتند.
دوره ی بعد از مشروطیت تا ظهور رضا شاه را می توان دوره ی عدم ثبات اوضاع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور دانست. هنوز بعد از دگرگون شدن نظام حکومتی و استقرار نظام جدید، دستگاه حکومتی کارآمدی به وجود نیامده بود و به علت مسائل و مشکلات داخلی و مداخلات خارجی، در زمینه ی آموزش و پرورش چندان گام مهمی برداشته نشد و با وجود تلاش های صدر مشروطیت و هدف ها و برنامه های پیش بینی شده، فقط چند مدرسه تأسیس شد و تعداد دانش آموزان چندان تغییری نکرد.
در سال 1304 شمسی و با روی کار آمدن رضا شاه بیشترین کوشش ها در جهت تقویت و تجدید سازمان ارتش و استقرار یک حکومت مرکزی مصروف شد، لذا به آموزش و پرورش توجه چندانی مبذول نشد، با این وجود قدم های برداشته شده مبنای اقدامات آینده گردید. در این دوره برنامه ی تحصیلات ابتدایی و متوسط (6 سال ابتدایی و 6 سال متوسطه) تدوین شد که به موجب آن در پایان هر شش سال می بایستی امتحانات به عمل آید. تأسیس دانشسراهای مقدماتی و بالاخره تأسیس دانشگاه تهران در سال 1313 شمسی اساس اقدامات آتی را فراهم کردند.
از مشخصات نظام آموزش و پرورش در این دوره ی اعمال کنترل دولت بر تمام مدارس و آموزشگاه های خصوصی و دولتی است. دولت در جوار سایر اقدامات خود برای ایجاد حکومت مرکزی مقتدر از مدارس به منظور اشاعه ی فرهنگ و ایجاد وحدت ملی استفاده کرد، در نتیجه در این سال ها بر فرهنگ باستانی و میراث فرهنگی پیش از اسلام تأکید گردید.
آموزش مدرسه ای غالباً به تربیت مستخدمین کشوری و بوروکرات ها انجامید و در نتیجه اکثریت مردم از آن بی بهره ماندند.
در سال 1322 هجری شمسی، قانون تعلیمات اجباری به تصویب رسید که به موجب آن، دولت ملزم به تعمیم آموزش ابتدایی اجباری و همگانی طی ده سال آتی شد. این قانون هم چنین تصریح می کرد که برنامه های آموزشی و کتب درسی ابتدایی باید با توجه به نیازها و ویژگی های گوناگون مناطق مختلف کشور تهیه شود و وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش) مسئولیت طبع کتب و اصلاح محتوای آن ها را داشته باشد.
در سال 1345 هدف ها، سازمان، تشکیلات و برنامه های نظام آموزش و پرورش دستخوش تغییراتی شد. از جمله ی این هدف ها می توان به موارد ذیل اشاره کرد:
1. تأکید بر سواد آموزی و تعمیم آموزش اجباری، مخصوصاً در سطح روستاها
2. پرورش سیاسی برای مشارکت فعال در زندگی سیاسی و اجتماعی و آگاهی به حقوق اجتماعی و احترام به قانون
3. پرورش نیروی انسانی ماهر و متخصص
4. پرورش ذوق هنری و جسمی
در نتیجه در نظام جدید دوره های تحصیلی به کودکستان، دبستان (به مدت 5 سال) مدرسه ی راهنمایی (3 سال) و دبیرستان (4 سال) تقسیم شد و سرانجام به منظور اجرایی تعلیمات ابتدایی اجباری در سطح روستاها، سپاه دانش تأسیس و مأمور تعمیم آموزش ابتدایی در اقصی نقاط کشور شد. در اجرای هدف های فوق آموزش و پرورش در سطوح ابتدایی و راهنمایی و عالی از لحاظ تنوع و کمیت توسعه یافت.
بررسی عملکردهای آموزشی و پرورشی از زمان انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی 1357 نشان می دهد که با وجود پیش بینی ها و قوانین مصوبه، تعمیم آموزش ابتدایی در این مدت طولانی با مشکلاتی همراه بود و دولت های وقت عملاً از عهده ی اجرای قوانین مصوب و تحقق هدف های آموزشی کشور بر نیامدند و سایر جنبه های آموزش و پرورش از جمله فلسفه، سیاست، خط مشی ها، رویه ها، برنامه ها، سازمان و مدیریت آن نیز به علت ناهماهنگی با ویژگی های فرهنگی و نیازهای عمومی جامعه کار آمد و مؤثر واقع نشدند.
به طور کلی نتایج عملکرد آموزشی و پرورشی ایران چنین بود:
1. ایجاد سازمانی با قدرت متمرکز که بتواند تمام جوانب آموزش و پرورش را تحت کنترل و نظارت درآورد، در نتیجه مشارکت مردم و گروه های اجتماعی در آن میسر نشدند.
2. انتقال صرف معلومات از معلم به شاگرد و در نتیجه عدم رشد خلاقیت فکری در او
3. توزیع نامتناسب امکانات آموزشی و پرورشی میان شهر و روستا
4. عدم هماهنگی آموزش و پرورش با نیازهای عمومی اقتصاد کشور
5. کوتاهی در امر تربیت معلم و ترویج اصول و روش های جدید آموزشی
مهم ترین علت نابسامانی نظام آموزش و پرورش، فساد حکومت ها و دولت های حاکم بر ایران بود. چنین دولت هایی نمی توانستند آموزش و پرورشی در جهت صلاح و پیشرفت ملت ایران داشته باشند. زیرا شرط اول داشتن یک نظام آموزش و پرورش مناسب و مفید به حال ملت، مستقل بودن حکومت است.
حکومت وابسته به بیگانه، برده وار به دنبال بیگانه کشیده می شود. تسلط بیگانه بر آموزش و پرورش که از راه تسلط بر حکومت حاصل شده بود، سبب شد تا رابطه ی آموزش و پرورش با فرهنگ مذهبی و بومی قطع شود.
در آموزش و پرورش مستقل، برنامه ریزی ها با الهام از ارزش ها و نیازهای واقعی خود جامعه خواهد بود، اما وابستگی حکومت به بیگانه، آموزش و پرورش را نیز وابسته خواهد کرد و وابستگی در آموزش و پرورش سر حلقه و سر آغاز سایر وابستگی هاست ، زیرا از نسلی که به وسیله ی آموزش و پرورش وابسته به بیگانه تربیت شود، همان جامعه ای به وجود خواهد آمد که بیگانه می پسندد و به همین دلیل است که استعمارگران برای تسلط بر یک کشور همواره می کوشند تا بر آموزش و پرورش آن کشور تسلط پیدا کنند.
دشمن با تسلط بر آموزش و پرورش، جهان بینی و ایدئولوژی خود را به عموم مردم تعلیم می دهد و منش و بینش افراد را چنان می سازد تا به دلخواه او فکر کنند و به سود او عمل نمایند. اگر استعمارگران در تسلط بر آموزش و پرورش موفق شوند، افراد جامعه، ناخودآگاه در مسیر خدمت به بیگانه قرار می گیرند. آنان چنان می اندیشند که بیگانه می خواهد، اما می پندارند که این، اندیشه ی خود آنان است، در حقیقت استعمار زدگان از خود بیگانه می شوند و هویت حقیقی و اصیل خود را از دست می دهند.
در استعمار نو، استعمارگر مانند شیوه ی کهن استعمار، حضور صریح و آشکار ندارد. او توسط سازمان فراماسونری و کلوپ روتاری، مدیران دلخواه را روی کار آورده و توسط آنان به اهداف خود دست می یابد.
این مدیران که اسامی آنان در متن تحقیق آمده است، در اجزای حکومت از جمله سه قوه ی مقننه، مجریه و قضاییه نفوذ کرده و از طریق ایجاد یک ساختار متمرکز و برنامه ریزی کنترل شده، بر کلیه ی نهادهای جامعه از جمله آموزش و پرورش مسلط می شوند.
به طور کلی باید گفت اگر برنامه ریزی براساس اهداف پنهانی فراماسونری صورت گیرد (که گرفته است)، نتیجه اش جز ایجاد یک نظام آموزش و پرورش تقلیدی نیست، بنابر این به عبارتی می توان گفت که مسلط شدن فراماسونرها و روتارین ها بر اجزای حکومت مهم ترین عامل نابسامانی در آموزش و پرورش بوده است. البته عواملی چون رشد جمعیت و نظام اقتصادی تک محصولی را نیز که بر آموزش و پرورش تأثیر گذار هستند باید در نظر گرفت.
اجرای اصول جهان بینی و ایدئولوژی فراماسونرها در آموزش و پرورش باعث ایجاد سیستمی گردید که نتایج زیر را به همراه داشت:
1. گسیختگی فرهنگی
نظام آموزش و پرورش ایران از بستر تاریخ و فرهنگ ایران به وجود نیامده و به عبارت دیگر بر اثر تحولات فکری و اجتماعی جامعه ایجاد نشده است. اموری از قبیل فرهنگ و نظام و روش های آموزش و پرورش را نباید با ماشین آلات کارخانه ها اشتباه کرد. یک دستگاه ساخت یک کشور غربی را می توان خرید و به سرعت به یک کشور دور دست انتقال داد، اما یک نهاد اجتماعی به وسعت آموزش و پرورش چیزی نیست که بتوان آن را به سرعت از جایی به جایی انتقال داد. آن چه در کشور ما در تأسیس و ترویج آموزش و پرورش غربی روی داد، فرار از فرهنگ اسلامی و ملی جامعه و تقلید از غرب بود. نظام جدید، به علت آن که از خارج وارد شده و از نظام جاری جامعه گسیخته بود، اولاً در ذهن توده های مردم جایگاه مناسب خود را نیافته بود و ثانیاً چون نتیجه ی رشد طبیعی خود جامعه نبود با سایر نهادهای اجتماعی و بخش های مختلف جامعه تناسب و هماهنگی لازم را نداشت. این نظام هر چند در غرب مفید واقع شده بود ولی در کشور ما به منزله ی میوه ای بود که آن را بر درختی بسته باشند.
2. تعمیم الگوی واحد تحصیلی
منظور از تعمیم الگوی واحد تحصیلی، گسترش دبیرستان های نظری در همه ی مناطق کشور می باشد، در حالی که هر منطقه ای با توجه به ویژگی های اقلیمی و اقتصاد و اجتماعی خود آموزش خاصی را طلب می کند.
نظام آموزش و پرورش، طی پنجاه سال گذشته ماشینی به نام دبیرستان اختراع کرده که از یک طرف جوانان را بلعیده و از طرف دیگر آن ها را به صورت دیپلمه بیرون داده است. اینک به نتایج سوء اجتماعی این کارخانه (دیپلمه سازی) که به صورت یک بیماری همه گیر، همه جای ایران را فراگرفته است اشاره می کنیم:
الف: تلف شدن نیروی انسانی کشور، گسترش الگوی واحد دبیرستان و دیپلم سازی و رها کردن دیپلمه ها در پشت درهای بسته سبب شده است تا جوانان کشور که سرمایه ی واقعی جامعه هستند، به جای آن که به صورت نیروهای فعال و مفید برای تولید و خدمات لازم اجتماعی ساخته شوند به دیپلمه هایی مبدل شوند که نمی توانند سهمی در تولید اقتصادی داشته باشند و ما هر ساله شاهد دیپلمه شدن صدها هزار جوان هستیم که برای هیچ یک از زمینه های مورد نیاز جامعه آموزش ندیده و مهارت نیافته اند.
ب: یکی دیگر از نتایج گسترش الگوی دبیرستانی، افزایش تقاضای ورود به دانشگاه هاست. وقتی ما به دانش آموزان چیزهایی می آموزیم که فقط به درد ورود به دانشگاه می خورد، طبیعتاً باید منتظر باشیم که مهم ترین آرزوی هر جوان دیپلمه ورود به دانشگاه باشد، در حالی که حتی امروزه دانشگاه ها نتوانسته اند بیش از هفت درصد دیپلمه ها را بپذیرند و این حالت سرانجام موجب پیدایش یک پدیده ی اجتماعی به نام کنکور شده است که هر سال از سال پیش سخت تر و ترسناک تر می شود، به طوری که همواره یکی از مسائل پیچیده و لاینحل جوانان بوده و چه بسیار عوارض روانی و سرخوردگی ها و یأس ها به دنبال رد شدن در کنکور پدید آمده است.
ایجاد چنین وضعی خود به خودی و ناآگاهانه نیست، بلکه به کارگیری ساختار متمرکز و بدون انعطاف، آن هم در یک محیط آموزشی و فرهنگی توسط مدیران فراماسونر، پدیده فوق را مسلماً در جهت منافع جامعه و پیشرفت آن را مد نظر قرار نخواهد داد، زیرا براساس اصول ایدئولوژی فراماسونری همه ی فعالیت ها باید در راستای اهداف لژها باشد لذا نهاد آموزش و پرورش به یک نهاد صوری تبدیل شده که نه تنها در راستای استقلال و توسعه ی جامعه قرار نمی گیرد، بلکه عملکرد از نابود کردن منابع انسانی و مالی کشور نخواهد داشت.
از نظر علم مدیریت، هنگامی که ساختار متمرکز باشد و برنامه ریزی در رأس انجام گیرد، سبک مدیریت و نحوه ی اداره ی امور هدف گرا می باشد. در این سبک، مدیر سعی دارد به هر نحوی که باشد هدف سازمان را برآورده کرده و بدون توجه کامل به روابط انسانی بین اعضا، در سرو سامان دادن به امور جاری سازمان کوشش کند و مدیر به تنهایی مسئولیت طرح و برنامه ریزی، نظارت بر اجرای برنامه ها و کنترل آن ها را به عهده بگیرد. اعمال مدیریت هدف گرا به عضو، چون مهره ای که تا زمان فرسایش مورد استفاده است توجه می کند.
اعمال چنین مدیریتی نمی تواند سازمان های اجتماعی، به ویژه سازمان های آموزشی و فرهنگی را که برای رفع نیازهای جمعی به وجود می آیند بارور سازد.
کیهان 23/5/78 روز شنبه ص 14
اگر به سخنان جناب آقای مظفر وزیر محترم آموزش و پرورش دقت کنیم باید بگوییم با وجود آن که بیست سال از انقلاب اسلامی ایران می گذرد هنوز وزارت آموزش و پرورش نتوانسته است ساختار متمرکز و ناکارآمد حاکم بر این نهاد را تغییر دهد. پس به عبارتی می توان گفت که بیست سال دیگر هم منابع انسانی و مالی ایران به باد رفته است.
براساس اصل کاسموپولیتیسم همه ی دولت های جهان باید زیر پرچم آبی رنگ فراماسونری جمع شوند و این جمع شدن به گونه ای است که نظام های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشورهای جهان سوم نباید در تضاد با غرب قرار گیرند. البته این امر توسط سازمان های بین المللی که کنترل آن ها در دست قدرت های غربی است صورت می گیرد. از مهم ترین این سازمان ها می توان از بانک جهانی، صندوق بین المللی پول، سازمان تجارت جهانی و شرکت های چند ملیتی نام برد. عملکرد این سازمان ها در کشورهای جهان سوم منجر به ایجاد صنایع مونتاژ و تک محصولی کردن اقتصاد این گونه کشورها می گردد.
توسعه یافتگی کشورهای غربی و نقش محوری آن ها در ابعاد سیاسی، اقتصادی و فرهنگی باعث می شود که آنان در مرکز دایره و بقیه در پیرامون قرار گیرند.
در زمینه ی فرهنگی باید گفت که امروزه کشورهای پیشرفته ی غربی از طریق شبکه ی اینترنت، ماهواره و سایر رسانه های جمعی به راحتی فرهنگ کشورهای پیرامونی را مورد تهاجم قرار داده اند و نیز ایجاد مؤسسه های فرهنگی یکی دیگر از راه های کنترل و هدایت روابط فرهنگی به شمار می آید. بنیاد فرهنگی فورد، بنیاد فرهنگی کارنگی و بنیاد فرهنگی راکفلر از جمله مؤسسه هایی هستند که در سطح جهانی به تولید، انتقال فرهنگ می پردازند. این مؤسسه ها زیر نظر گروه های تجاری و سرمایه داری اداره و کنترل می شوند. آن ها با اعطای کمک و بورس تحصیلی به اتباع خارجی برای تحصیل، به تربیت نخبگان فکری جوامع جهان سوم می پردازند و از این طریق تلاش می کنند تا سیاست خارجی این جوامع را در جهت مورد نظر خود هدایت کنند. از مهم ترین این نخبگان در ایران می توانیم از دکتر جهان شاه صالح و پرفسور فضل الله رضا و مهندس شریف امامی و مهندس عبدالله ریاضی که همگی عضو لژهای فراماسونری و کلوپ های روتاری بودند، نام ببریم.
چشم اندازی به وضع آموزش و پرورش ایران در دهه ی چهل از نظر روتارین ها
خانم فرخ رو پارسای وزیر آموزش و پرورش در تیر ماه 1350 در هتل اینترکنتینانتال تهران و در یک سخنرانی در جلسه ی کلوپ روتاری شمال مطالبی درباره ی آموزش و پرورش ایران که مربوط به برنامه های چهارم و پنجم می باشد، برای روتارین ها بازگو می کند.
متن این سخنرانی در بولتن هفتگی کلوپ روتاری شمال به شماره 320 درج شده است که عیناً در این پژوهش خواهد آمد که با خواندن آن می توان به طور اجمال به اطلاعاتی درباره ی مسائل آموزشی دست یافت.
«روتارین شهباز ریاست کلوپ روتاری شمال تهران به حضار و میهمانان خیر مقدم گفتند و سپس سخنران این هفته را معرفی نمودند.
ورتارین شهباز اظهار داشتند:
سخنران امروز ما جناب خانم فرخ رو پارسای هستند که در جلسات عدیده در زمینه ی انقلاب آموزشی و ایجاد جنبش و تحرک در این رکن اجتماعی و فرهنگی، سخنرانی هایی ایراد فرموده اند. همان طور که می دانید در چند سال اخیر در کشور کارهای مهمی انجام گرفته است و به خصوص در زمینه آموزش و پرورش تغییرات چشم گیری پدید آمده است و به همین سبب دوستان روتاری ما مشتاق بوده اند که در خلوت دوستی و صفا با جناب وزیر آموزش و پرورش صحبت داشته باشند.
بنده بسیار مفتخرم که جناب خانم دکتر فرخ رو پارسای را به عنوان سخنران جلسه ی امروز معرفی کرده و ابتدا مختصری درباره ی زندگی نامه ی ایشان بیان کنم.
جناب خانم دکتر فرخ رو پارسای پس از اخذ لیسانس در رشته ی علوم طبیعی و تعلیم و تربیت، خدمت دبیری را در دبیرستان رضا شاه کبیر آغاز کردند و دو سال بعد وارد دانشکده ی پزشکی شدند و در سال 1329 از دانشکده ی مزبور فارغ التحصیل گشتند، اما به مناسبت علاقه ای که به کار تعلیم و تربیت داشتند از معلومات پزشکی در تعلیم و تربیت اطفال استفاده کردند و از پزشکی به مفهوم حرفه ای استفاده نکردند.
در سال 1336 ایشان به سمت ریاست یکی از بزرگ ترین دبیرستان های دخترانه ی پایتخت انتخاب و در سال 1342 به نمایندگی مجلس برگزیده شدند و به عضویت هیأت رئیسه ی دوره 21 مجلس درآمدند و در اردیبهشت 1344 به معاونت وزارت آموزش و پرورش رسیده و از 6 شهریور 1347 به مقام وزارت آموزش و پرورش منصوب شدند.
ایشان غیر از خدمات اداری، خدمات اجتماعی زیادی انجام داده اند که به طور اختصار به عرضتان می رسانم:
1. ایجاد و تأسیس نجمن بانوان فرهنگی
2. تهیه ی برنامه ی آموزشگاه خدمات اجتماعی
3. رئیس جمعیت زنان دانشگاه
4. رئیس کمیسیون فرهنگی شورای عالی جمعیت های زنان
ضمناً ایشان تألیفات چندی دارند که یک سری کتب مربوط به روش های جدید بهداشت پرستاری برای زنان جوان و کتاب زن در ایران باستان از آن جمله اند.
تدوام معضل بیسوادی، نشان گر ناتوانی نظام آموزشی
با خواندن گزارش خانم فرخ رو پارسای در کلوپ روتاری، اهداف برنامه ریزی های آموزشی در رژیم گذشته افقهای مطلوبی را به ذهن متبادر می نماید. لیکن یادآوری این نکته لازم است که در تحلیل برنامه ریزی (از جمله برنامه ریزی آموزشی) به مثابه فرایندی عام و پدیده ای جامع، جمع بندی کلیه ی عوامل اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و به ویژه تأثیر نظر گاه های سیاسی دولتمردان در یک جامعه، برای حصول نتایج واقعی و منطقی ضرورتی اجتناب ناپذیر است.
عملکرد نامطلوب نظام گذشته در ایران و نتایج حاصل از بیش از دو دهه برنامه ریزی به طور عام و برنامه ریزی آموزشی به طور خاص سند قاطع و گواه صادقی بر این ادعاست.
شاخص های آموزشی و مقایسه ی ارقام و آمار مربوط به دو سرشماری 1355-1345 ایران که در عین حال مصادف است با اوج به اصطلاح شکوفایی اقتصاد کشور، نشان می دهد که نظام برنامه ریزی و برنامه ریزی آموزشی به دلیل ضعف بنیادی و ریشه ای که از ساختار سیاسی – اقتصادی کشور مایه می گرفت، در عمل تا چه اندازه از اهداف مطروح شده دور شده و مسائل و مشکلات بی شمار و نتایج ناهنجاری برای جامعه به وجود آورده است.
ارقام و اعداد ذیل بیان گر این واقعیت اند:
مبارزه با بی سوادی در ایران از سال 1315 سابقه دارد، ولی هنوز به دلائلی که ذکر شد در صد قابل توجهی از مردم کشور از بی سوادی رنج می برند.
در سال 1345 جمعیت 7 ساله و بالاتر ایران قریب 000/1800/18 میلیون نفر بود. از این تعداد فقط 5/5 میلیون نفر باسواد بودند. یعنی 3/13 میلیون (حدود 6/70 درصد) بی سواد وجود داشت. در سال 1355 رقم جمعیت افراد بالاتر از 7 سال به 26 میلیون می رسد و 1212 میلیون نفر آن (1/47 درصد) باسواد و 1318 میلیون یعنی (9/52 درصد) از بی سوادی رنج می برده اند.
آمار توزیع تعداد بی سوادان در مناطق شهری و روستایی و بین مردان و زنان بعد فاجعه را بیشتر نمایان می سازد.
در سال 1345 جمعیت 7 ساله به بالا در شهرهای ایران 6/7 میلیون نفر بود (مرد و زن) از این تعداد قریب 18/3 میلیون نفر (یعنی 4/50 درصد) باسواد بوده اند و 6/49 درصد بی سواد. از تعداد با سوادان در شهرها در سال 1345 قریب 39/1 میلیون نفر زن (یعنی 3813 درصد) و 7/61 درصد از با سوادان مرد بوده اند.
در مناطق روستایی ظلم بر کل جمعیت و ظلم مضاعف بر زنان در سال 1345 به وضوح معلوم است. در این سال 2/11 میلیون نر در روستا زندگی می کرده اند که فقط 7/1 میلیون نفر آن ها سواد داشته اند (یعنی 1/15 درصد) و بقیه ی روستاییان یعنی (9/84 درصد جمعیت) از نعمت سواد بی بهره بوده اند. نصف جمعیت روستایی کشور را در این سال مردان و قریب نصف دیگر را زنان تشکیل می دادند. از 67/5 میلیون نفر مردان روستایی در سال 1345 قریب 4/1 میلیون (4/25 درصد) باسواد بودند و بقیه (6/74 درصد) مردان روستایی سواد نداشتند. در همین سال جمعیت زنان روستایی 47/5 میلیون نفر بود و فقط 236 هزار نفر از این زنان یعنی 3/4 درصد باسواد و بقیه ی زنان روستایی بالاتر از 7 سال، در سال 1345 (قریب 7/95 درصد زنان) در بی سوادی و جهل به سر می بردند.
ده سال بعد یعنی در سال 1355 از جمعیت 7 سال به بالای کشور در مناطق روستایی (یعنی از 2/13میلیون نفر) فقط 9/3 میلیون نفر با سواد بودند (7/29 درصد) و بقیه یعنی 3/9 میلیون روستایی در سال 1355 هنوز سواد نداشتند (4/70 درصد). در همین سال از جمعیت 6/6 میلیون نفری زنان روستایی بالاتر از 7 سال، قریب یک میلیون نفر باسواد بودند (5/16 درصد) و 6/5 میلیون زن روستایی کشور در این سال (1355) یعنی 5/83 درصد را زنان بی سواد تشکیل می دادند.

برگرفته از :http://noorportal.net